تبلیغات
پایگاه اینترنتی فاطمه الزهرا
ساعت 09 و 44 دقیقه و 12 ثانیه
642
یكماهه كه امام زمانت رو خوشحال كردی…
 یكماهه كه امام زمانت رو خوشحال كردی…

مطلبی که اشک را از دیگانتم جاری ساخت

دانشجو بود…دنبال عشق و حال،خیلی مقید نبود،یعنی اهل خیلی كارها هم بود،تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا كنی….
از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم…قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(ره)هم دیدار داشته باشن..از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف كنه…
وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت…بچه ها تك تك ورود میكردن و سلام میگفتن،آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میكرد كه وارد بشن…من چندبار خواستم سلام بگم…منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بكنن…امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن…درحالیكه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن…یه لحظه تو دلم گفتم:”"حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه…تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره…!!!تو كه خودت میدونی چقدر گند زدی…!!!”"خلاصه خیلی اون لحظه تو فكرفرو رفتم…

تصمیم جدی گرفتم كه دور خیلی چیزا خط بكشم،وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شكستم،كارامو سروسامون دادم،تغییر كردم،مدتی گذشت،یكماه بود كه روی تصمیمی كه گرفته بودم محكم واستادم،از بچه ها شنیدم كه یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم،چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول كردن كه اسم من رو هم بنویسن،اما به هرحال قبول كردن…
اینبار كه رسیدیم خدمت آقای بهجت،من دم در سرم رو پایین انداخته بودم،اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود،تو حال خودم بودم كه دیدم بچه ها صدام میكنن>>”"حمید..حمید…حاج آقا باشماست”"
نگاه كردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میكنن كه بیا جلوتر…آهسته در گوشم گفتن:
- یكماهه كه امام زمانت رو خوشحال كردی…